آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

احوالات این روزای آویسا9خرداد 95

با سلام به دوستان گلم انشاءالله همیشه وهر  کجا هستین خوش و خرم باشین. خواستیم کمی از احوالات این روزهایمان بنگاریم که هم درد دلی بنماییم و هم خاطره ای برا گلکانمان در آینده ای نه چندان دور بخوانند که چه بودند و چه شدند. دخترکمان آویسا خانوم که کلاً گاهی به جنگ هستن و گاهی به صلح با برادرشان. گاهی بر سر دوچرخه جدید برادرشان نزاع دارند و گاهی به صلح درحال بازی. اینروزها وقتی باهم تنها میشویم میاد در گوشمان که مامان میشه برام یه خواهر بیاری من خیلی دلم خواهر میخواد ومن تنها سکوت و ایشان پناه به پدر میبرند و بسیار این خواسته شان این روزها تکرار میشود. بگذریم جدیدا هم کلاس شنا ثبت نامشان کردم البته قبل ...
9 خرداد 1395

شنبه18اردیبشهت95

هفته ای که گذشت... اینروزهایمان کمی متلاطم است مخصوصاٌ در هفته ای که گذشت. باباحاجی یکشنبه به شمال بازگشتند و مامان حاجی از جهت چکاب با هزار خواهش در تهران ماندند. در وسط هفته به خانه دایی بهزاد رفتیم و سری به مامان حاجی زدیم البته بماند دردسرهای خانه نو عروس و داماد با هزار وسایل تازه و نو و علی کوچولو و دنیایی که برایش باز شده بود و این وسط من و زن دایی مینا و گاهی هم مامان حاجی درصدد مهار شیطنت های آقا بودیم. روز سه شنبه هم قرار بود باباجون و مامان جون تشریف ببرن کربلا یه سری تا خانه آنها هم رفتیم . روز چهار شنبه هم بنده مرخصی گرفتم تا مامان حاجی حداقل یه روزدر منزل ما باشند اون هم با شیطنت های خواهر برادر خانه تبدیل به میدان ...
18 ارديبهشت 1395

یکشنبه12اردیبهشت95

هفته ای که گذشت همش پر از تلاطم بود. دوره فامیلی خانواده آقای همسر، سفر باباحاجی اینا به تهران،مهمونی رفتن به خونه دایی بهزاد و ... شب جمعه رفتیم خونه دایی حسین بابارضا. بچه ها هم کلی با هم حال کردن. آویسا خانوم هم طبق قرار قبلی قرار شد که دختر خوبی باشه تا جایزه بگیره. بعد شام رفتیم خونه دایی بهزاد. علی کوچولو تو راه خوابید. و آویسا خانم هم تو بغل بابا رضا تو خونه دایی بهزاد. خلاصه قراره شام جمعه افتاد ناهار  و من با تمام ناراحتی جسمی و گردن دردی که داشتم ناهاری درست کردم. دایی اینا با مامان حاجی و بابا حاجی اومدن و کلی علی و آویسا بازی کردن. شبش هم باباجون و مامان جون اومدن خونه مون. خلاصه آخر هفته همش به مهمونی گذش...
12 ارديبهشت 1395

شنبه4اردیبهشت95

سلام به همه دوستان و به گل های خودم . اینروزهای ما تنها به گذشت زمان می گذرد . اتفاق خاصی نیافته. همه طبق روال عادی زندگی پیش می رویم. پسرکمان بزرگتر و شیرین تر شده و دامنه لغاتش گسترده تر. هفته پیش از اداره به خانه رجعت کرده بودیم و کمی آساییده بودیم که علی اومد کنارمان نشست و گفت: مامان پاچو منم که کلی ذوق کرده بودم هی می گفتم چی و اونم با یه نازی میگفت پاچو. فعل های که به کار می بره. نییده(نمیده)، منه(مال منه) جدیدا هم رفتیم براش گذرنامه گرفتیم . که بعد دو روز کاری برامون اومد و خیلی تعجب کردم و البته به کمک آقا قاسمی رفتیم پست تحویل گرفتیم. البته بماند درگیری های روزی که رفتیم پلیس +...
4 ارديبهشت 1395

آنچه گذشت عید95

سلام و صد سلام به دوستان گلم. سال نو همه تون مبارک باشه انشاالله سال جدید پر از شادی و تندرستی براتون باشه. کمی خواستم از روزهایی که گذشت و تعطیلات عید بنویسم که هم یادگاری باشد برای گلکانم  و هم درد دلی با دوستان. امسال برخلاف تمام سالهای قبل بعد از ازدواجمان هفته اول در تهران جلوس کردیم که هم بابا رضا تنها نباشد و هم بابا رضا تنها نباشد. تأکید از آن جهت است که تنها همین عامل توقف مان در تهران بود. بگذریم روزهای هفته اول هم خوب بود و هم نه. از آن جهت که سال اولی بود که در تهران مانده بودم و هوای شمال و خانواده و دلتنگی های زنانه. از طرفی خوب به خاطر آقا قاسمی دوست و همسایه عزیزمان که روزهای اول عید رو برامون قشنگ تر کرده بو...
21 فروردين 1395

اندراحوالات این روزهای ما(یکشنبه16اسفند94)

                                              با سلام به همه دوستان گلم و گلهای زیبایشان. این روزهای ما با فراز و نشیب می گذرد. از تمیزکردن و خانه تکانی و روزهایی که کارگر داشتیم تا مریضی و بی حالی من و کمک آقا قاسمی همسایه و دوست عزیزمان که در این روزها خیلی به داد من تنها در این شهر رسیدند و با نگه داشتن علی کوچولو بخشی  عظیم از کارهای ما را جلو بردند. روزهای اسفند برای ما روزهای پر...
16 اسفند 1394

چهارشنبه28بهمن94

امروز قراره دختر گلی به همراه باقی دوستان با اکیپ مهد تشریف ببرن خانه معلم خیابان ولیعصر در جهت شرکت در جشنواره و سرود خواندن و باقی برنامه ها ... فعلاً این عکسای قبل برنامه رو که صبح از فرصت استفاده کردم و بعد پوشیدن لباس های خاص از دخترکمان انداختم رو نگاه کنید تا ببینم بعداً اطلاعات مبسوط گیرمان میاد یا نه....   ...
28 بهمن 1394

شنبه17بهمن94

هفته پیش مامان حاجی و زندایی مینا اومدن تهران که هم زندایی خرید عروسیش رو بکنه و هم مامان حاجی برا چکاب بره دکتر. تو کل هفته مشغول علی کوچولو بودیم تا اینکه روز سه شنبه اکیپی تشکیل دادیم و رفتیم خونه دایی ایرج. از اونجایی که زندایی ها کل روز در بازار بودن ما هم برای شام لازانیا درست کردیم و دسته جمعی رفتیم خونه دایی ایرج و البته بماند شیطنت های علی کوچولو و آویسا طلا و با چه هولی شام خوردیم و برگشتیم. دامنه لغات پسری هم گسترده تر شده :دایی، عمو، آیین(آرین) روز پنچ شنبه هم بابا رضا با دوستای همکارش ناهار رفته بودن بیرون و من و بچه ها موندیم خونه. عصری که بابا رضا اومد با آویسا و علی رفتیم شهر کتاب و کلی کتاب براش خری...
17 بهمن 1394

سه شنبه13بهمن94

ا ینروزهایمان استرس سرفه های علی است. دوباره شروع سرفه هاش و شب بیداری های من و شیطنت های افزون علی برای اینکه تا آرنج می کنه تو حلقه ش و با سرفه هاش غذای خورده و نخورده ش رو میاره بالا. البته گلاب به روی مبارکتان. دیشب نیمه های شب باز این حرکت رو زد و من بعد از تعویض لباسا و خوابوندنش کلی بالای سرش نشستم و گریه کردم. همه آرزوی من اینه که این روزها بگذره و علی کمی بزرگتر شه و شاید بار این همه مریضی ها کم شه. این عکس ها هم مربوط به مهد که برای شب یلدا و فصل زمستون دکور زده بودن و دقیقاً عکس های یلدا یه روزه بعد تولد آویسا گلیه و من با پرسیدن رنگ و حال و احوال دکورا برا آویسا و علی لباس آوردم... بقیه در ادامه...
13 بهمن 1394

یکشنبه 11بهمن94

  روز شنبه رو مرخصی گرفتم از آن جهت که پسرکمان ببریم واکسن یک و نیم سالگیش رو بزنیم. صبح زود اکیپی تشکیل دادیم و به همراه همراه همیشگی در این مواقع یعنی خاله شهناز راهی مرکز بهداشت شدیم. خیلی شلوغ بود بعد اعتراض به خاطر اینکه یک نفر رو هم برای واکسیناسیون و هم غربالگری گذاشته بودند و صف جلو نمیرفت، یه نفر دیگه به پرسنل اضافه کردند و بعد یه ساعت نوبت ما شد. و در تمام مدت علی کوچولو در آغوش من بود و لحظه ای حاضر نبود سنگرش رو ترک کنه. موقع برگشت بنا به قولی که به آویسا داده بودم رفتیم مطب دکتر برای سوراخ کردن گوشش. از اونجا که علی حاضر نمیشد بره بغل خاله شهناز مجبور شدیم که دخترک به همراه خاله شهناز بره داخل اتاق دکتر. بعد بیرون...
11 بهمن 1394